دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
|
تا توانی دلی بدست آور ----- دل شکستن هنر نمی باشد
|
ميازار موري كه دانه كش ***************** كه جدش در آمريكا هف تير كش است
|
تو را من چشم در راهم شبا هنگام که میگیرند در شاخ تلاجن شاخه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم. نیما یوشیج
|
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
|
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بینور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
|
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
|
ثواب من همه شد عین رو سیاهی من که خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی که در گدایی او بود پادشاهی من
|
درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث
--hafez--
|
یکی درد ویکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آن چه را جانان پسندد
|
گر آن نامهربانم مهربان بی چرا از دیدگانم خون روان بی اگر دلبر بمو دلدار میبو چرا در تن مرا نه دل نه جان بی
-بابا طاهر-
|
وای آن روزی که در قبرم نهند تنگ ببالینم نهند خشت و گل و سنگ
نه پای آنکه بگریزم ز ماران نه دست آنکه با موران کنم جنگ
-بابا طاهر عریان-
|
اي آفتاب آينه دار جمال تو مشک سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانويس ابروي مشکين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسکين چگونهاي کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود کو عشوهاي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت کنان کو مژدهاي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه که آمد مدار نور عکسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض کدامين جفا کنم شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين کمند سر سرکشان بسيست سوداي کج مپز که نباشد مجال تو
|
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
☺☺{{شرکت کنید}}☺☺
|
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را
|
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
|
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
|
رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
|
آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بیقرار
(مولوی) به مناسبت میلاد حضرت رسول-صلوات الله علیه وآله-
|
چه نقش است چه نقش است بر این صفحه ی دل ها غریب است غریب است ز بالاست خدایا
|
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
|
آستین و دامنم پر در شد از دریای چشم تا علم زد آتش دل از گریبان چو شمع
|
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
-صائب تبریزی-
|
وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی --- مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار --- ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی --- در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
|
درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد***به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم***چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
|
هر که ز عشاق گریزان شود ---- بار دگر خواجه پشیمان شود
molavi
|
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره چو بدان بنده نوازی شدهای پاک و نمازی همگان را تو صلا گو چو مذن ز مناره (مولوی)
|
یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه***کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهی***صد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد***کو دیده ربودستش و آن چاه میان ره (مولوی)
|
نگارا تو گلی یا جمله قندی *** که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی *** که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی *** که چونی در فراقم دردمندی (مولوی)
|
|
|
نازنینم نازنینم دوستت دارم
|
درویشی کن قصد در شاه مکن *** وز دامن فقر دست کوتاه مکن اندر دهن مار شو و مال مجوی *** در چاه نشین و طلب جاه مکن
(ابوسعید ابوالخیر)
|
آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کند *** آه کان بلبل جان بیگل و بستان چه کند آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسید *** چو گه عرض بود بر سر میزان چه کند
(مولوی)
|
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
molavi
|
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا
مولوی
|